آریا و تاریکی
آریا پسربچهی شجاعی بود، اما وقتی شب میشد و چراغها خاموش میشدند، ترس مثل یک موج بزرگ او را در بر میگرفت. تاریکی و تنهایی در اتاقش، او را به این فکر میانداخت که...
آریا پسربچهی شجاعی بود، اما وقتی شب میشد و چراغها خاموش میشدند، ترس مثل یک موج بزرگ او را در بر میگرفت. تاریکی و تنهایی در اتاقش، او را به این فکر میانداخت که...
"ز جام ازل، می به پیمانه ریخت،دلم، در حُسنِ جانان، خانه میریخت.حسین، نبض بقا دررگ خاک،حیات از او، که دُر از دانه میریخت."زهرا نمازخواجو -بیتا
هلنا و ویلچر آبی***************به نام خدای مهربونهلنا یه دختر کوچولوی هفت ساله بود با موهای قهوهای و چشمای خندون. درست مثل ماهِ قشنگِ نقرهای، که یواش یواش میومد بالا و به...
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
مشاهده