پاپتی و دندان شیری
در دل مزرعهای سرسبز و پُر از گل، خرگوش کوچولویی به نام «پاپتی» زندگی میکرد. او عاشق مزهی ترد هویجهای نارنجی بود و با خوشحالی میگفت: «کرانچ، کرانچ! هویج ترد، به...
در دل مزرعهای سرسبز و پُر از گل، خرگوش کوچولویی به نام «پاپتی» زندگی میکرد. او عاشق مزهی ترد هویجهای نارنجی بود و با خوشحالی میگفت: «کرانچ، کرانچ! هویج ترد، به...
آریا پسربچهی شجاعی بود، اما وقتی شب میشد و چراغها خاموش میشدند، ترس مثل یک موج بزرگ او را در بر میگرفت. تاریکی و تنهایی در اتاقش، او را به این فکر میانداخت که...
هلنا و ویلچر آبی***************به نام خدای مهربونهلنا یه دختر کوچولوی هفت ساله بود با موهای قهوهای و چشمای خندون. درست مثل ماهِ قشنگِ نقرهای، که یواش یواش میومد بالا و به...
کتاب داستان پدر بزرگ و خاطرات کودکینویسنده/مترجم: زهرا نمازخواجوپدر بزرگ خالیست جای مهربانیدستانت بر ورقهای سبز دفتر زندگیمتو که رفتی تمام خاطراتکودکی ام رفت.....وسه...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده