» داستان کودکانه
هلنا و ویلچر آبی
***************
به نام خدای مهربون
هلنا یه دختر کوچولوی هفت ساله بود با موهای قهوهای و چشمای خندون. درست مثل ماهِ قشنگِ نقرهای، که یواش یواش میومد بالا و به همه شب بخیر میگفت، اون تو یه خونهی گرم و نرم زندگی میکرد که بوی کیک مامان جون همیشه توش پیچیده بود. اتاق هلنا پر بود از اسباببازیهای رنگی رنگی و یه عالمه عروسک بامزه، ولی هلنا بیشتر از همه یه خرس پشمالوی سفید رو دوست داشت. اسمش تدی بود و اون فقط یه عروسک نبود، تدی بهترین دوست هلنا بود! هلنا هر شب تدی رو محکم بغل میکرد و براش قصه میگفت. صدای خندههای هلنا و حرف زدن با تدی، مثل یه زنگوله قشنگ تو خونه میپیچید.
تابستون داشت کمکم خداحافظی میکرد و بوی پاییز نارنجی میاومد، یعنی وقت مدرسه رفتن نزدیک بود! هلنا خیلی دلش میخواست زودتر بره مدرسه، چون سارا، دوست مهربونش، اونجا بود. هر روز صبح از مامانش میپرسید: «مامانی، مدرسه کِی باز میشه؟ دلم برای سارا یه عالمه تنگ شده!» مامانش میگفت: «عزیز دلم، یکم دیگه صبر کن. به زودی مدرسهها باز میشن و تو کلی دوستای جدید پیدا میکنی!»
یه روز صبح که خورشید خانم با مهربونی به همه سلام کرده بود، هلنا با مامانش راهی مدرسه شد. هنوز خیلی دور نشده بودن که سارا رو دیدن که اون طرف خیابون وایساده و با دست کوچولوش داره براشون بای بای میکنه. هلنا از خوشحالی بال درآورد، دست مامانشو ول کرد و خواست مثل یه پرنده بدوئه پیش سارا.
اما یهو، یه صدای بوقِ وحشتناکی اومد! یه ماشین خیلی تند و تیز اومد و… بوم! هلنا افتاد روی زمین و همه جا تاریک شد. مامانش با یه صدای پر از ترس داد زد: «هلنا، هلنا! خوبی مامان؟»
وقتی هلنا چشماشو باز کرد، دید که همه جا سفیده و بوی داروی تلخ میاد. مامانش کنار تختش نشسته بود و چشمای قشنگش پر از اَشک بود. هلنا با یه صدای آروم که انگار از ته چاه میومد پرسید: «مامانی، پاهام چرا تکون نمیخورن؟ انگار یه کوهِ بزرگ روشون سنگینی میکنه…»
مامان با یه لبخند مهربون دست هلنا رو گرفت و گفت: «عزیزکم، پاهای تو یه کوچولو خسته شدن، باید یه کم استراحت کنن تا دوباره مثل روز اول قوی بشن.»
یه روز که هلنا از پنجره به آسمون آبی نگاه میکرد، یه ویلچر خیلی قشنگ دید که مامانش اون رو آورده بود. ویلچر آبیِ آبی بود، مثل آسمون صاف، و روش ستارههای طلاییِ کوچولو چسبونده بودن. مامان گفت: «هلنای قشنگم، این ویلچر بهت کمک میکنه تا دوباره بتونی همه جا بری و با دوستات بازی کنی!»
هلنا اولش یه کوچولو ناراحت شد، انگار یه ابر کوچولو اومد تو دلش، ولی وقتی روی ویلچر نشست و شروع کرد به چرخوندن چرخهاش، یه حسِ باحال پیدا کرد. انگار داشت تو آسمون پرواز میکرد!
روز بعد، مامان هلنا رو برد به «انجمن فرشتههای کوچولو»، یه جای خیلی قشنگ که پر از بچههای مثل خودش بود. هلنا اولش خجالت میکشید، انگار یه پروانه کوچولو تو دلش بال بال میزد، ولی وقتی دید بقیه بچهها هم با ویلچر دارن بازی میکنن و میخندن، اون هم خوشحال شد. یه دختر مهربون با موهای شکلاتی به اسم مینا اومد پیش هلنا و گفت: «سلام، من مینا هستم! خوش اومدی دوست جدید! اینجا همه با هم دوستیم و کلی بازیهای باحال میکنیم.»
مینا، هلنا رو به بقیه بچهها معرفی کرد. اونا با هم نقاشیهای رنگی رنگی کشیدن، قصههای خندهدار گفتن و با ویلچرهاشون تو انجمن دور زدند. هلنا فهمید که ویلچر نمیتونه جلوشو بگیره و میتونه بازم کلی دوست داشته باشه و کلی خوش بگذرونه.
مینا یه شعر قشنگ هم به هلنا یاد داد:
"چرخ بزن، بخند، دنیا رو رنگی کن،
با ویلچرت آسمون رو فتح کن!
یه ستاره باش تو شبهای تاریک،
دوستاتو پیدا کن، با قلبی پُر از تیک تاک!"
روزها مثل برق و باد گذشت و هلنا با کمک مامان مهربونش و دکترهای مهربونتر، یاد گرفت چطوری با ویلچرش زندگی کنه و با همه سختیها دوست بشه.
اون فهمید که ویلچر فقط یه دوستِ کمککننده است و نمیتونه جلوی شادی، بازی و دوست داشتنش رو بگیره. هلنا نقاشیهای قشنگ میکشید، کتابهای هیجانانگیز میخوند و با دوستاش توی انجمن مسابقه ویلچر سواری میداد.
یه روز، هلنا تصمیم گرفت یه کتاب بنویسه، یه کتاب دربارهی تجربههاش. میخواست به بقیه بچهها نشون بده که تفاوت داشتن، یه جور خاص بودنه. اسم کتابش رو گذاشت “پرواز با چرخها”. تو این کتاب، هلنا از روزحادثه نوشت ، از حس ترس و تنهایی، و از روزی که با ویلچرش پرواز رو دوباره تجربه کرد. کتاب هلنا به خیلی از بچهها امید داد. اونها فهمیدن که میتونن با هر شرایطی، قهرمان زندگی خودشون باشن.
هلنا یاد گرفت که مهم نیست چطوری راه میره، مهم اینه که با قلبی پُر از امید و یه لبخند بزرگ، به آینده نگاه کنه.
هلنا به همه یاد داد که مهم نیست چه مشکلاتی داریم، همیشه میتونیم راهی برای شاد بودن و رسیدن به آرزوهامون پیدا کنیم.
نویسنده: زهرا نمازخواجو


وبلاگ انجمن شعر وقلم( هانا )
مطلب مرتبط
تصاویر پسزمینه کویر و بیابان