دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
آریا پسربچهی شجاعی بود، اما وقتی شب میشد و چراغها خاموش میشدند، ترس مثل یک موج بزرگ او را در بر میگرفت. تاریکی و تنهایی در اتاقش، او را به این فکر میانداخت که هیولاها زیر تخت قایم شدهاند یا در کمد منتظرش نشستهاند. به همین خاطر، همیشه اصرار داشت که مامان یا بابا کنارش بخوابند.
یک شب، آریا در حالی که به مامانش چسبیده بود، گفت: "مامان، من خیلی از تاریکی میترسم. وقتی تنهام، قلبم تند میتپد و فکر میکنم چیزهای ترسناکی آن بیرون هستند."
مامان با مهربانی گفت: "عزیزم، ترسهات را میفهمم. اما میخواهم یک راز کوچک را به تو بگویم. امشب، تو یه ماموریت خیلی مهم داری! فکر میکنی از پسش برمیای؟"
آریا با کنجکاوی سر تکان داد. مامان چراغ خواب کوچک آریا، "نور کوچولو" را روشن کرد. نور کوچولو گفت: "سلام آریا! من اینجا هستم تا به تو کمک کنم. امشب، ما باید همهی سایههای ترسناک اتاق رو شناسایی کنیم. اگر موفق بشیم، یه جایزهی خیلی ویژه منتظرته!"
ابتدا، سایهای در گوشهی اتاق مثل یک هیولای بزرگ با شاخهای بلند و دندانهای تیز ظاهر شد. *به نظرت این چیه؟* آریا از ترس نفسش بند اومد. *شبیه یه اژدهای خشمگینه؟ یا یه هیولای فضایی؟* نور کوچولو گفت: "نترس! بیا آروم نزدیکتر شیم. ببینیم واقعاً چیه." آریا که با تردید قدم برمیداشت، جلو رفت و دید که اون سایهی عجیب، فقط سایهی صندلی چوبی او با شاخههای کوچکی بود که از آن آویزان بود! *وای! چقدر خندهدار!*
بعد، سایهی دیگری مثل یک موجود غولپیکر با دستهای دراز و انگشتهای باریک پیدا شد. *این دیگه چیه؟* آریا دوباره کمی ترسید. *شاید یه عنکبوت غولپیکره؟ یا یه دست جادویی که میخواد منو بگیره؟* نور کوچولو گفت: "یه کم دیگه دقت کن! به اسباببازیهات نگاه کن." آریا به اطرافش نگاه کرد و ناگهان چشمش به خرس پشمالوی محبوبش افتاد! اون هیولای دست دراز، در واقع خرس بامزهاش بود که نور بهش خورده بود و سایهاش این شکلی شده بود!
با هر سایهای که آریا کشف میکرد و میفهمید که ترسهاش فقط خیال بودهاند، شجاعت بیشتری پیدا میکرد. اون فهمید که تنهایی ترسناک نیست، بلکه یه فرصته تا خودش با شجاعت با چیزها روبرو بشه و بفهمه که دنیا اونقدرها هم ترسناک نیست.
وقتی آریا همهی سایهها رو شناسایی کرد، نور کوچولو با خوشحالی گفت: "تبریک میگم، آریا! تو ماموریتت رو با موفقیت انجام دادی! حالا وقتشه جایزهت رو بگیری!" ناگهان، یه ستارهی درخشان و زیبا بالای تخت آریا روشن شد و تمام اتاق رو پر از نور و شادی کرد.
آن شب، آریا برای اولین بار با لبخند به خواب رفت. اون دیگه از تاریکی نمیترسید، چون میدونست که نور کوچولو همیشه هست تا بهش یادآوری کنه که شجاعت توی قلب خودشه و سایهها فقط یه بازی سرگرمکننده هستن.
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده