» حکایت دلبستگیهای زودگذر: پادشاه و راز کنیزک بیمار
در دورانهای کهن، پادشاهی قدرتمند و ثروتمند حکم میراند که همه چیز در اختیارش بود جز آرامش یک دل عاشق. روزی چشمش به کنیزکی افتاد که زیباییاش مانند مهتاب نیمهشب، دل او را تسخیر کرد. پادشاه او را به حرمسرای خود برد و نهایت محبت را نثارش کرد.
اما طولی نکشید که این سرو نازنین بیمار شد. تب و ضعف جسمانی کمکم وجودش را فرا گرفت و پادشاه که او را همه چیز خود میدانست، فرمان داد تا بهترین طبیبان دربار برای درمانش بسیج شوند. طبیبان با غرور به دانش انباشته خود تکیه کردند؛ نسخه دادند، شربت ساختند، اما نه تنها حال دخترک بهتر نشد، بلکه روز به روز ضعیفتر میشد. پادشاه که از ناتوانی پزشکان خشمگین شده بود، پاداشهای بزرگی برای یافتن درمان وعده داد، اما تلاشها به بنبست رسید.
در اوج ناامیدی، شاه همهٔ شکوه و جلال را کنار گذاشت. پابرهنه، با قلبی شکسته، به سوی مسجد شهر شتافت. ساعتها در محراب، رو به آسمان، با صدایی لرزان و اشکهایی جاری از دل، گریه کرد تا آنجا که از شدت اندوه، بیهوش بر زمین افتاد.
هنگامی که به هوش آمد، با خلوص نیت و تضرع کامل به درگاه احدیت دعا کرد. همان شب، در خواب دید که پیرمردی نورانی به او مژده داد: «خداوند دعای خالصانه تو را پذیرفت. فردا طبیبی دانا به سوی تو خواهد آمد؛ مردی که قلبش با حقیقت همراه است و قدرت شفا در روح او نهفته است.»
صبح روز بعد، مردی دانشمند با همان شمایل پیر نورانی در خواب، به دربار وارد شد. شاه با کمال احترام از او استقبال کرد و در سخنی ناگهانی، حقیقت دلش را فاش ساخت: «ای حکیم! درمان این دخترک برایم حیاتی است، اما راستش را بخواهی، محبوب حقیقی من تو بودی که در خواب دیدم، نه این کنیزک دلفریب.»
حکیم پس از معاینه دقیق، نبض کنیزک را در دست گرفت و لبخندی زد. او به شاه گفت که بیماری جسمی در کار نیست؛ این دخترک بیمار دل است و دردش از عشق زمینی ناشی میشود:
“عاشقی پیداست از زاری دل، نیست بیماری چو بیماری دل.”
حکیم خواستار خلوت شد. او با مهربانی از کنیزک درباره شهر و خانوادهاش پرسید. تا زمانی که حکیم نام شهر سمرقند و محله غاتْفَر را بر زبان آورد، نبض دخترک شروع به تند زدن کرد و چهرهاش برافروخته شد. اما شور و شوق واقعی زمانی اوج گرفت که حکیم نام یک جوان زرگر را پرسید.
راز آشکار شد. حکیم به شاه گفت: «چاره کار این است که این جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاورید و با وعدهٔ ثروت و مقام، او را فریب دهید تا اینجا بیاید.»
شاه فوراً دو تن را با هدایایی گرانبها (از طلا و جواهر) نزد زرگر جوان فرستاد. به او وعده دادند که اگر به دربار بیاید، مقام زرگری و خزانه داری ملک را به او خواهند داد. زرگر که فریب مقام و زر را خورده بود، شهر و خانوادهاش را پشت سر گذاشت و به سوی دربار راهی شد؛ غافل از اینکه این هدایا چیزی جز “خونبهای” او در آینده نیستند.
در دربار، زرگر جوان با احترام پذیرفته و به ریاست خزانه منصوب شد. حکیم دستور داد که کنیزک را به او بسپارند تا با دیدن معشوقش شفا یابد. آنها ازدواج کردند و شش ماه در کمال شادی و خوشی زندگی کردند تا حال کنیزک کاملاً بهبود یافت.
پس از بهبودی کامل، حکیم دانایی دارویی به زرگر داد که به تدریج او را دگرگون کرد. کمکم ضعیف، زشت و زرد شد و شور جوانی و زیباییاش به کلی از دست رفت. با رفتن زیبایی، عشق کنیزک نیز سرد شد و به تدریج محو گشت.
حکیم نتیجهٔ این ماجرا را با بیتی جاودانه خلاصه کرد:
“عشقهایی کز پی رنگی بود، عشق نبود، عاقبت ننگی بود.”
زرگر جوان، در آخرین لحظات عمر کوتاه خود، با حسرت نالید که کشته شده است و فریاد زد که این جهان مانند کوه است؛ هر عملی که از ما سر میزند، روزی پژواک آن به سوی خود ما بازمیگردد. سپس جان سپرد.
این حکایت در اصل بخشی از مجموعه مثنوی معنوی اثر مولانا جلالالدین محمد بلخی است.
این داستان به عنوان یکی از حکایات مشهور در مثنوی نقل شده و هدف آن تأکید بر این مفهوم عرفانی است که عشقهای دنیوی و مبتنی بر ظاهر (مثل عشق کنیزک به زرگر جوان) زودگذر و نابودشونده هستند، در حالی که عشق حقیقی و الهی باقی و ماندگار است.
نویسنده: زهرا نمازخواجو


وبلاگ انجمن شعر وقلم( هانا )
مطلب مرتبط
معنی عدد فرشته 555